دیشب گلندامی به مستی در من آویخت
آغوش من از عطر او گلخانه یی بود
من مست عشرت بودم و مست نگاهی
دنیا به پیش چشم من میخانه یی بود
رخ را نهان کردم میان بازوانش
پر شد نفسهایم ز عطر نوبهاران
نیروی تن را در میان لب نهادم
کردم رخ و چشم و لبش را بوسه باران
شیرین لبش را با سر دندان گزیدم
معنای جان در داغی لبهای او بود
لبهای ما در خامشی فریادها داشی
چشمان ما با صد زبان در گفتگو بود
در آن کشاکش ها که طعم زندگی داشت
از ساقی چشمان او جامی گرفتم
او گرم تر از گرم در آغوش من بود
با بوسه از لبهای او کامی گرفتم
در هر نگاه او نوازش موج میزد
در دلبری کار هزار استاد میکرد
در بوسه بازی آنچنان شوری برانگیخت
کز لذتش لبهای من فریاد میکرد
هر بوسه اش لطف نسیم فرودین داشت
کز آن نهال عاشقی میزد جوانه
وز مستی لبهای لذت ریز او بود
پا تا سر من نغمه های عاشقانه
روی لبش گل میشکفت از بوسه ای گرم
لبهای او لطف سحر طعم هوس داشت
آن نسترن اندام گاه بوسه بازی
پیغام عشقی گرم در عطر نفس داشت
من بارها مست لب گلرنگ بودم
اما بعمرم هرگز این مستی ندیدم
هستی بکامم گرچه شیرین بود اما
این مایه شیرین کاری از هستی ندیدم.
چون موسم حج رسید برخاست
اشتر طلبید و محمل آراست
فرزند عزیز را به صد جهد
بنشاند چو ماه بر یکی مهد
آمد سوی کعبه سینه پرجوش
چون کعبه نهاد حلقه بر گوش
گوهر به میان زر برآمیخت
چون ریگ بر اصل ریگ می ریخت
شد در رهش از بسی خزانه
آن خانه ی گنج ، گنج خانه
آنگه که جمال کعبه دریافت
در یافتن مراد بشتافت
بگرفت به رفق دست فرزند
در سایه کعبه داشت یک چند
گفت ای پسر این نه جای بازیست
بشتاب که جای چاره سازیست
در حلقه کعبه حلقه کن دست
کز حلقه غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف کاری
توفیق دهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آور
زین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقم
و ازاد کن از بلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست ، پس بخندید
از جای چو مارحلقه برجست
در حلقه ی زلف کعبه زد دست
می گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه ی عشق جان فروشم
بی حلقه ی او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدایی
کانیست طریق آشنایی
من قوت از عشق می پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده ی عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش برآد حالی
یارب به خدایی خداییت
وان گه به کمال آشناییت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگرچه من نمانم
از چشمه ی عشق ده مرا نور
وین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق تر از این کنم که هستم
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده ام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقه ی او به گوشمالی
گوش ادبم مباد خالی
بی باده ی او مباد جامم
بی سکه ی او مباد نامم
گرچه ز غمش چوشمع سوزم
هم بی غم او مباد روزم
ای رفته از برم به دیاران دوردست
با هر نگین اشک به چشم تر منی
هرجا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی
هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هر شب که ماه چو دانه ی الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یادآور منی
در خاطر منی
در موسم بهار
کز مهر بامداد
تکدختر نسیم
مشاطه وار موی مرا شانه میکند
آندم که شاخ پر گل باغی ز مهر باد
خم میشود که بوسه زند بر لبان من
و آنگاه نرم نرم
گلهای خویش را بسرم دانه میکند
آن لحظه ای رمیده ز من! در بر منی
در خاطر منی
هر روز نیمه ابری پاییز دلپسند
کز تندبادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هرسو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و آن روزها که در کف این آبی بلند
خورشید نیمروز
چون سکه ی طلاست
تنها تویی تو که روشنگر منی
در خاطر منی
هر سال چون سپاه زمستان فرا رسد
از راههای دور
در بامداد سرد که بر ناودان کوی
قندیلهای یخ
دارد شکوه و جلوه ی آویزه ی بلور
آن لحظه ها که رقص کن برف در فضا
همچون کبوتری
و آنگه برای بوسه نشیند مست و شاد
پروانه های برف به مژگان دختری
در پیش دیده ی من و در منظر منی
در خاطر منی
آن صبح ها که گرمی جانبخش آفتاب
چون نشئه ی شراب دود در میان پوست
یا آن شبی که رهگذری مست و نغمه خوان
دل میبرد به بانگ خوش آهنگ:دوست دوست
در باور منی
در خاطر منی
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تکچراغ لاله چراغانیست باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه فروزان بود چراغ
و آنگه که عاشقانه بپیچد بدلبری
بر شاخ نسترن
نیلوفری سپید
آید مرا به یاد: که نیلوفر منی
در خاطر منی
هرجا که بزم هست و زنم جام را به جام
در گوش من صدای تو اید که نوش نوش
اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام
شاید روم ز هوش
باور نمیکنی که بگویم حکایتی:
آن لحظه که جام بلورین به لب نهم
در ساغر منی
در خاطر منی
برگرد ای کبوتر رنجیده بازگرد
باز آ که خلوت دل من آشیان تست
در را در گذر
در خانه در اتاق
هر سو نشان تست
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟
و آن عشق پایدار فراموش میشود؟
نه... ای امید من
دیوانه ی توام
افسونگر منی
هرجا به هر زمان
در خاطر منی..........
حتما بخونید که ضرر نمیکنید. واقعا قشنگه...
زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبي مرموز و رويايي -
به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد
شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -
دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ -
به سوي كهكشان ميشد.
*****
دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -
سر " گل آفريدن " داشت.
*****
شگفتيخانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري -
به اميد طلوع بامدادي بود.
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند
كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
*****
در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:
به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمايي ها نصيب او -
شگفتي بود و حيراني
*****
در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمردفام
كه سويش پر كشيد از بام -
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين ره به پهلوي زن دردآشنا سائيد
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد " را -
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:
- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد
سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد
*****
بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!
صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "
به فرزند تو بخشيديم
كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي " يوسف "
شكيب " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "
بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي " نوح " و طاعت " يونس "
وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "
بود فرزند تو يكتا -
بود دلبند تو محبوب -
سراسر پاك -
سراپا خوب.
*****
دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -
به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن ديگري طشت زمرد بود
دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -
زدند از سوي درگاه خداوندي -
ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را
سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند
وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:
كه آمد تكسواري در " مدائن " سوي " نوشروان "
و گفت: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -
كه صدها سال روشن بود -
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -
نوين پيغمبر پاك خداوندست
و انساني كرامندست
*****
يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي
قدم بگذاشت در " ام القري " وين شعر را برخواند:
" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از " مكيان " آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم -
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -
ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد.
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."
*****
به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند
به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:
كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از " مكيان " آن ماهتاب پرنياني را؟
بيابان بود و تنهايي و من ديدم -
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -
زهر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبائي!
بيابان رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
*****
روانت شادمان بادا!
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!
كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!
كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام " احمد " را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ " محمد " را
" محمد " زنده و جاويد خواهد ماند
" محمد " تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك مي داند -
كه نامي همچو نام پاك " پيغمبر " مويد نيست
و مردي زير اين آسمان همتاي " احمد " نيست
زمين ويرانه باد و سرنگون باد آسمان پير -
اگر بينيم روزي در جهان نام " محمد " نيست.
خندم اندر جمع بیدردان ولیکن ناگهان
یاد دردی موی را سوزان کند بر پیکرم
تا شوم تنها نگاهم گم شود در خاطرات
آن شوم دیگر که گویی در جهان دیگرم
چون خیال موی او را پیش چشم آرم به شوق
اشک ریزم موی گویی رفته در چشم تنم
کمکم کن کمکم کن نذار اينجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اينجا لب مرگ و ببوسم
کمکم کن کمکم کن عشق نفريني بي پروائي ميخواد
ماهي چشمه کهنه هواي تازه دريائي ميخواد
دل من دريائيه چشمه زندونه برام
چکه چکه هاي آب مرثيه خونه برام
تو رگام به جاي خون شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نميدم موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسيدن به انتها
عاشق بوي غريبانه کوج
تو سپيده غريب جاده ها
من پر از وسوسه هاي رفتنم
رفتن و رسيدن و تازه شدن
توي يک سپيده طوسي سرد
مسخ يک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن کمکم کن نذار اين گمشده از پا در بياد
کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله ميخواد
کمکم کن کمکم کن من و تو بايد به فردا برسيم
چشمه کوچيکه برامون ما بايد بريم به دريا برسيم
دل ما دريائيه چشمه زندون مونه
چکه چکه هاي آب مرثيه خون مونه
توي رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که ديگه وقت راهي شدنه
کمکم کن کمکم کن............
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی چه کنم که هست اینها گل باغ اشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی
مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان سنبلستان چرد آهمی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟ به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سربرگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن؟ که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این به کدام ملت است این که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟
به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر می زدم من که یکی ز در درآمد که درآ ، درآ عراقی که تو هم ازآن مایی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سروسامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هردو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردویکیست نغمه ی بلبل و غوغای زغن هردو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست می توان یافت که بر دل زمن اش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر با غزالی و غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
و این محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه ی عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه ی خانه برانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش غافل از لعب حریفان دغاباز مباش
به که مشغول به این شغفل نسازی خود را این نه کاری است مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض این است که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت و از دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله ار ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سرآید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
(شیخ بهایی)
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید
زندگی رویا نیست
زندگی زیباییست
می توان بر درختی تهی از بار زدن بر پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هردو بیزار از این فاصله هاست.


